خدای من! گلهای آفتابگردان در روزهای ابری بلاتکلیفند مثل من و روزهای بی تو بودن...

یک داستان...
نظرات () | ادامه مطلب...

My mom only had one eye.  I hated her... She was such an embarrassment.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  ...




:: برچسب‌ها: مادر, داستان, انگلیسی, داستان انگلیسی
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
زمان : ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ
زندگی...
نظرات ()

زندگی بافتن یک قالی است،

نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی،

نقشه را اوست که تعیین کرده ،

تو در این حین فقط می بافی،

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار قالیه زندگیت را نخرند...




:: برچسب‌ها: زندگی, قالی, خدا, نقشه
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩
زمان : ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ