خدای من! گلهای آفتابگردان در روزهای ابری بلاتکلیفند مثل من و روزهای بی تو بودن...

میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق (ع) گرامی باد . .
نظرات ()

عید زیباى برائت از عدو دارد ربیع  / عید میلاد دو دلدار نکو دارد ربیع

موسم سرمستى دلهاى شیدا آمده  / مصطفى با حضرت صادق به دنیا آمده . . .

ولادت حضرت محمد(ص) و امام صادق(ع) بر شما مبارک

اللهم صلی علی محمد و ال محمد
پیامبر(ص)میفرماید :هرکس صلوات بر من را در نوشته ای بنویسد تا زمانی که ان نوشته باقی است فرشتگان برای او استغفار میطلبند.




:: برچسب‌ها: میلاد پیامبر (ص), ربیع, امام صادق (ع), صلوات
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢
زمان : ٢:٠٩ ‎ب.ظ
موتورسوار
نظرات () | ادامه مطلب...

پاییز فرا رسیده بود . به خاطر زود تاریک شدن هوا، من هم مانند بقیه دوستان موتورسوارم ساعت شش عصر از پیست موتورسواری خارج شدم. به همین دلیل و مثل همیشه که در تاریکی شب در آن جاده های خلوت به نصیحت موتورسواران کهنه کار با سرعتی معادل بیست کیلومتر می راندم، به طرف خانه در حرکت بودم. تقریبا وارد شهر شده بودم، یعنی جاده کمربندی غرب تهران را رد کرده و داخل اتوبان شده بودم و آرام آرام حرکت می کردم که ناگهان در پیش چشمم در فاصله هفتاد، هشتاد متری یک تصادف عجیب رخ داد، عجیب از این نظر که طرفین تصادف دو موتورسوار بودند. اولی که جلوتر از من بود با سرعتی تقریبا متعادل –حدود30 کیلومتر- در حال رانندگی بود که ناگهان یک موتورسوار دیوانه (من برای او فقط لقب دیوانه را مناسب می دانم) با سرعتی سرسام آور از مسیر دوربرگردان اما در جهت مخالف و با یک تخلف وحشتناک، وارد اتوبان شد و سرعتش آنقدر زیاد بود که که به شدت با موتورسوار اولی تصادف کرد. موتورسوار دیوانه به هر سختی بود موتورش را کنترل کرد، اما موتورسوار اولی بر اثر شدت ضربه کنترل فرمان از دستش خارج شد و موتور به یک طرف و راننده اش به که جوانی حدودا سی ساله بود پس از اینکه چند متر روی هوا پرواز کرد، با سر به جدول کنار اتوبان خوردو داخل جوی آب پهن و پر آی سقوط کرد. موتورسوار دیوانه که کاملا می دانست مقصر است، لحظه ای ترمز کرد و موقعی که وضعیت موتورسوار مجروح را دید، پا گذاشت روی گاز و قبل از اینکه من بتوانم پلاکش را ببینم، دور شد و گریخت. من اما چند ثانیه گیج بودم، سپس موتورم را متوقف کردم و به طرف مرد مجروح رفتم. سرش بر اثر برخورد با جدول – آن هم بدون کلاه کاسکت- به طور وحشتناکی شکسته بود و خون فواره می زد پیدا بود که چند دقیقه بیشتر زنده نمی ماند ... ناگهان به خود آمدم و فکر کردم اگر کسی در آن لحظه به آنجا برسد، یقینا مرا مقصر می داند و در صورتی که پلاک موتورم را بردارد، با توجه به مرگ احتمالی موتورسوار مجروح، زندگی ام تباه می شود، پس بی معطلی به طرف موتورم دویدم که ناگهان صدای ناله مرد در آن غروب خلوت به گوشم رسید:« نرو جان اما حسین(ع) نرو....»




:: برچسب‌ها: موتورسوار, حادثه, امام حسین (ع), استجابت دعا
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
زمان : ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ
تاوان
نظرات ()

همه از من می پرسیدند:” چطور می شود که چنین اتفاقی برای فرزندت رخ بدهد؟" و فقط من دلیلش را می دانم. من حتی فکرش را هم نمی کردم که به این زودی داماد شوم، چرا که تازه از خدمت سربازی برگشته بودم و حمیرا – که از سه سال قبل عاشق همدیگر بودیم- گفت: "خانواده ام می خواهند مرا شوهر بدن...." این طوری بود که قبل از اینکه کاری پیدا کنم داماد شدم.

مادر زنم از برادرش که داروخانه داشت خواهش کرد مرا موقتاً به عنوان صندوق دار در داروخانه اش استخدام کند تا من سر فرصت کار خوبی پیدا کنم و از آنجا بیرون بیایم. اما با گذشت دو – سه ماه که در داروخانه دایی زنم مشغول به کار بودم، بر حسب اتفاق به یک گنج برخورد کردم. آری آقای دکتر«غ»  رئیس داروخانه که دایی حمیرا بود، بنا بر قانونی که در داروخانه ها – یا حتی شاید در داروخانه ایشان بود – هر چند وقت یک بار قرص ها ، آمپول ها و شربت هایی را که تاریخ مصرفشان تمام شده بود جمع می کرد و توسط یکی از معتمدینش، آنها را به مراکز مربوطه می رساند تا معدوم شوند. من خیلی خوش شانس بودم که مورد اعتماد دکتر قرار گرفتم و و مسئول این کار شدم و این همان گنج پنهان بود که من بتوانم در هر نوبت، مقدار زیادی از داروهای تاریخ مصرف گذشته را دور از چشم دیگران پنهان کنم و سپس داخل قوطی هایی با تاریخ جدید بریزم و آنها را در بازار سیاه با قیمتی عالی بفروشم. این طوری بود که ده سال بعد ثروتمند شدم و خانه ای خریدم و ... اما من به فکر انتقام روزگار نبودم.

پسر هشت ساله ام به خاطر تزریق یک آمپول تقلبی، فلج شده است، همه می پرسند وقتی پدرش در داروخانه کار می کند، چرا چنین فاجعه ای برایش رخ داده؟ و فقط من می دانم که این تاوان گناهان خودم است.

منبع: مجله روزهای زندگی




:: برچسب‌ها: تاوان, داستان, دارو, انتقام
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢
زمان : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ
شهادت پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع) تسلیت باد.
نظرات () | ادامه مطلب...

سلام بر خاتم مهربانى و عشق! سلام براو که گام هاى مهتابى اش شب هاى جهل بشر را به جاده هاى راستى کشاند!


حضرت موسى بن جعفر به نقل از پدران بزگوارش علیهم السّلام ، از جابر بن عبد اللّه انصارى حکایت نماید:
روزى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، به مسجد آمد و نزد ما نشست و فرمود: برنامه اى از طرف خداوند متعال نازل شده است ، جهت اجراء آن علىّ بن ابى طالب علیه السلام را بیاورید.
پس سلمان فارسى به دنبال آن حضرت رفت ، هنگامى که علىّ علیه السلام نزد رسول خدا صلوات اللّه علیه آمد، با یکدیگر خلوت کرده و مطالب سرّى را براى علّى علیه السلام بیان نمود و ما متوجّه آن سخنان نشدیم ، فقط مشاهده کردیم که حضرت رسول سخت عرق کرده و قطرات عرق از پیشانى و صورت مبارکش ، همچون دانه هاى درِّ شفّاف سرازیر است
و چون اسرار ایشان پایان یافت ، به حضرت علّى علیه السلام فرمود: آن ها را حفظ و رعایت نما که بسیار مهمّ خواهد بود.
بعد از آن اظهار نمود: اى جابر! ابوبکر و عمر را بگو تا نزد ما آیند.
پس به سراغ آن ها رفتم و پیام حضرت رسول را رساندم ؛ و هر دو حاضر شدند، سپس حضرت فرمود: به عبدالرحمان هم بگوئید بیاید؛ او هم آمد.
بعد از آن رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، به سلمان فارسى خطاب کرد و فرمود: برو نزد امّ سلمه و یک عدد فرش خیبرى از او بگیر و بیاور.
وقتى سلمان فارسى آن فرش را آورد، حضرت دستور داد تا فرش را پهن کنند و هر نفر در گوشه اى ، روى آن بنشیند؛ پس ابوبکر و عُمر و عبدالرحمان در سه گوشه آن نشستند.
و بعد از آن حضرت رسول با سلمان فارسى خلوت کرد و اسرارى را برایش بیان نمود و در پایان فرمود: در چهارمین گوشه فرش بنشین ؛ و به حضرت علّى علیه السلام نیز دستور داد: در میانه و وسط آن فرش بنشین ؛ وآنچه برایت گفتم بگو، که در این صورت بر هر کارى ...




:: برچسب‌ها: پیامبر(ص), شهادت پیامبر (ص), داستان, حقانیت شیعه
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢
زمان : ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ