خدای من! گلهای آفتابگردان در روزهای ابری بلاتکلیفند مثل من و روزهای بی تو بودن...

درخواست از خدا
نظرات ()

از خدا خواستم مصائب مرا حل کند، خدا گفت: نه! و او فرمود: «حل مشکلات تو کار من نیست، من به تو عقل دادم و تو با توکل به من به مراد مقصود می رسی.» از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و او گفت: نه! و او فرمود: «باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آنرا ترک کنی.» از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و او گفت: نه! و فرمود: «شکیبایی دستآورد رنج است و به کسی عطا نمی شود، باید آن را بدست آورد.» از خدا خواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه! و خدا فرمود: «خود باید متعالی شوی اما به تو یاری می رسانم تا به ثمر بنشینی.» از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد، دوست بدارم.
خدا فرمود: «آفرین بالاخره مقصود اصلی را دریافتی.» از او نیرو خواستم او مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قوی تر شوم. از او حکمت خواستم او مسائل بسیاری به من داد تا حل کنم. از او شهامت خواستم او خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم. از او عشق خواستم، انسان های دردمند را سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم. از او کمک خواستم به من فرصت داد. در نهایت هیچ یک از خواسته هایی که داشتم را دریافت نکردم اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم.

روزنامه ابتکار




:: برچسب‌ها: مشکاات, حل, خدا, سعادت
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
زمان : ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ