خدای من! گلهای آفتابگردان در روزهای ابری بلاتکلیفند مثل من و روزهای بی تو بودن...

اسلام علیک یا ابوالفضل عباس (ع)
نظرات ()

 

روایت شفا یافتن آقای سید محسن

-باشگاه را دیدیم و بیعانه ای هم دادیم. البته قرار شده بود که جواب نهایی را تا پس فردا بدهیم و بقیه پول راهم واریز کنیم تا برای ما رزرو کنند، اما چون جای خالی نداشتند، برای یک ماه و نیم دیگر است.

-بسیار خوب پسرم، خیالم از این بابت راحت شد. برای میوه و شیرینی هم فعلا وقت هست، البته من به آقا رحمت گفتم حدودا چقدر میوه و شیرینی احتیاج داریم تا به وقتش آماده کند.

-بابا من باز هم می گویم خیلی موافق با جشن عروسی و باشگاه و این چیزها نیستم. بیشتر دوست داشتم پول باشگاه و خرج عروسی را به آن بنده خدایی بدهیم که خودتان او را می شناسید.

-نه پسرم هر چیزی به جای خودش بابا جان، بالاخره مادرت هم دوست دارد برای تنها پسرش مجلس عروسی مجللی بگیرد.

-عیبی ندارد من هم به خاطر شما و مامان دنبال باشگاه رفتم وگرنه لیلا و خانواده اش هم بیشتر با من موافق بودند.

با اینکه مثل هر پسری دوست داشتم مجلس عروسی باشکوهی داشته باشم، اما به خاطر اینکه خانواده نیازمندی را می شناختم که برای جهزیه دخترشان پولی نداشتند، مایل بودم تمام هزینه های جشن عروسی را بی کم و کاست در اختیار آن خانواده قرار دهم. هر چند که پدرم قول داده بود به آنها هم کمک کند، اما می دانستم کمک پدر به آن خانواده شاید یک پنجم هزینه های جشن من خواهد بود. در صورتی که با برآوردی که کرده بودیم، پولی که بایستی بابت کرایه باشگاه و هزینه های زیاد آن می دادیم، مبلغ قابل توجهی بود که می شد جهزیه نسبتا مناسبی تهیه کرد.پدر تمامی آن پول را در اختیار من گذاشته بود تا خودم همه هزینه ها را پرداخت کنم. یکی – دو روزی که فرصت داشتیم جواب نهایی را به مدیر باشگاه بدهیم ...


با مادرم آنقدر حرف زدم تا بالاخره او را راضی کردم به جای رفتن به باشگاه و پذیرایی از چهارصد مهمان، جشن مختصری در خانه خودمان، با حدود پنجاه نفر از اعضای فامیل ما و لیلا، برگزار کنیم. این مساله باعث شد که جشن عروسی بیست روز جلو بیفتد. البته قبل از اینکه به باشگاه برویم و اعلام کنیم که از برگزاری جشن در باشگاه صرف نظر کرده ایم، باز با لیلا به طور مفصل حرف زدم تا اگر حتی یک درصد تمایل به جشن در باشگاه دارد، وقتی را که از قبل رزرو کرده ام از دست ندهیم که گفت:

-باور کن آقا محسن به جان مامان و بابا، وقتی گفتی قصد داری جشن عروسی را مختصر برگزار کنیم آنقدر خوشحال شدم که گفتنی نیست. بابا هم که از قصد تو با خبر بود، وقتی جریان را برایش گفتم، با خوشحالی فقط یک کلمه گفت:«الحمدا...» مامان هم گفت: « خدا را شکر که داماد با ایمان و خیرخواهی نصیبمان شده است.»

به لطف خدا جشن عروسیمان در فضایی سرشار از صمیمیت و معنویت برگزار شد و من و لیلا به خانه بخت رفتیم و با پولی که در اختیار خانواده ای نیازمند گذاشتیم، دختر آنها هم با آبرومندی راهی خانه بخت شد و پدر دختر وقتی پاکت پول را به او دادیم از صمیم قلب برایمان دعا کرد و گفت:

-امیدوارم همیشه حضرت عباس (ع) کمکت کند جوان.

یک هفته از عروسیمان گذشته بود که عمه اعظم ما را پاگشا کرد و تا ساعت 12 شب آنجا بودیم و بعد راهی خانه شدیم. به خانه که رسیدیم لیلا گفت:

-آقا محسن، دیدی آخرش فراموش کردیم از عمه اعظم یک مقدار نان بگیریم برای صبحانه.

-تا شما زیر کتری را روشن کنی، من از یکی از سوپری های اطراف، نان می خرم و می آیم.

چون اکثر مغازه ها بسته بود، مجبور شدم به چند سوپر که فاصله نسبتا زیادی هم با خانه ما داشت سری بزنم. آخر سر دست از پا درازتر به خانه برگشتم. در یکی از کوچه ها که خیلی خلوت و تاریک بود، موتورسواری جلو من ترمز کرد و یکی از ترک آن پیاده شد و کاردی را زیر گلوی من گذاشت و گفت:" پول یا کارت عابر بانک، هر چه داری، رد می کنی بیاد!"

دیگری هم روی موتور روشن نشسته و آماده بود. از ترس زبانم بند آمده بود و خودش همه جیب هایم را گشت و مقداری پول با ربع سکه ایی که عمه اعظم به ما هدیه داده بود، به اضافه دو کارت عابر بانکم را برداشت و آخر سر با چاقویش، ضربه نسبتا آرامی هم به بازویم زد و پا به فرار گذاشتند. نمی دانم خودم را چگونه تا خانه رساندم. قدرت تکلم از من گرفته شده بود. با ضربه پا لیلا متوجه شد و در را باز کرد و وقتی وضعیت مرا دید، بلافاصله پدرم را خبر کرد و آنها آمدند و مرا به درمانگاه بردند. هر که ، هر چیزی از من پرسید ، نتوانستم جواب بدهم. به واقع کاملا لال شده بودم . لال لال. شکایت هم که کردیم، وقتی پلیس برای تحقیق آمد، با کمک پدرم و لیلا فقط توانستم شرح ماجرا را با سختی و مکافات بنویسم. چون دستم هم یارای نوشتن نداشت. هرچند که با نشانی هایی که داده بودم، پلیس توانسته بود آن دو موتورسوار را شناسایی و یک ماه بعد دستگیر کند، اما من همچنان از نعمت صحبت کردن محروم بودم. این مساله حتی باعث شده بود که دچار شوک روحی و افسردگی شوم و نتوانم سر کار بروم و یکسره در خانه بمانم. از طرفی پدر و مادر خودم و از طرفی پدر و مادر لیلا، روزی نبود که مرا پیش دکتر نبرند. از دکترها و دوا و درمان که نتیجه ای نگرفتیم، حتی این شهر آن شهر، پیش دعا نویس هم رفتیم که هیچ اثری نداشت. با اینکه با همدلی و همراهی لیلا و مهر و محبت های بیش از حدش ناراحتی روحی و افسردگی ام نسبتا برطرف شده بود و تقریبا به حالت عادی خود بازگشته بودم اما همچنان از حرف زدن و سخن گفتن محروم بودم و با همه کوششی که خودم هم می کردم، هیچ فایده ای نداشت. یکی خوردن تخم کبوتر را برای باز شدن زبانم تجویزمی کرد دیگری گوشت شتر را و سومی گوشت گنجشک را اما تمامی آنها بی فایده و بی تاثیر بود. دکترها هم هیچ جوابی نداشتند بدهند و می گفنتد دیگر از دست ما کاری برنمی آید، چون هر درمانی که به نظرمان می رسید، تجویز کردیم که نتیجه ای در برنداشت.

کار مادر و لیلا شده بود به نوبت گریه کردن! چون متوجه می شدم که هر وقت مادرم و لیلا در کنارم هستند، می گویند و می خندند، اما به محض اینکه پایشان را از اتاق بیرون می گذارند، زار زار گریه می کنند.

این را از چشم های سرخ شده شان تشخیص می دادم و چون نمی توانستم حرف بزنم، نمی دانستم چگونه از آنها خواهش کنم به خاطر من خودشان را عذاب ندهند. اگر هم روی کاغذ برای مادرم و لیلا می نوشتم که اگر به خاطر من گریه می کنید راضی نیستم، جوابشان این بود که:

-بیخود برای خودت نوشابه باز نکن، چرا باید برای تو گریه کنیم؟ الحمدا.. که حالت خیلی خوب شده است و انشاا... به زودی زبانت باز خواهد شد.

ماندن در خانه و سر کار نرفتن، هر بدی که داشت این حسن را داشت که فرصت زیادی داشتم تا هم بیش از پیش با خدا راز و نیاز کنم و هم چند جز از قرآن کریم را بخوانم و بعضی از سوره های کوچک آن را حفظ کنم. یکی از شبها در حالی که مشغول خواندن قرآن مجید بودم، از فرط خستگی و البته دلتنگی خوابم برد.

در عالم خواب سیدی نورانی را دیدم که پیشم آمد و یک دست لباس سفید به من داد تا بپوشم. در همان عالم انگار کسی به من گفت آن سید نورانی حضرت ابوالفضل عباس(ع) است. با صدای بلند فریاد زدم یا حضرت عباس (ع)  یا حضرت عباس (ع)، به من کمک کن. چنان در عالم خواب فریاد می زدم که لیلا از خواب بیدار شد و مرا از خواب بیدار کرد و پرسید:

-چی شده آقا محسن؟

جریان را برایش تعریف کردم، چون زبانم باز شده بود و می توانستم حرف بزنم. یعنی در واقع حضرت عباس (ع)  مرا شفا داده بود. بعد از شفا یافتن یاد دعایی افتادم که آن بنده خدای نیازمند در حقم کرده بود و گفته بود:" امیدوارم همیشه حضرت عباس (ع)  کمکت کند." جالب تر از همه اینها این که لباسم چنان بوی عطر گرفته بود که تمامی فامیل و آشنایان از باب تبرک، تکه ای از آن را می بریدند و می بردند.

منبع:مجله روزهای زندگی




:: برچسب‌ها: شفا, حضرت ابوالفضل (ع), قمر بنی هاشم, داستان
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢
زمان : ۱:۳٥ ‎ب.ظ