خدای من! گلهای آفتابگردان در روزهای ابری بلاتکلیفند مثل من و روزهای بی تو بودن...

تاوان
نظرات ()

همه از من می پرسیدند:” چطور می شود که چنین اتفاقی برای فرزندت رخ بدهد؟" و فقط من دلیلش را می دانم. من حتی فکرش را هم نمی کردم که به این زودی داماد شوم، چرا که تازه از خدمت سربازی برگشته بودم و حمیرا – که از سه سال قبل عاشق همدیگر بودیم- گفت: "خانواده ام می خواهند مرا شوهر بدن...." این طوری بود که قبل از اینکه کاری پیدا کنم داماد شدم.

مادر زنم از برادرش که داروخانه داشت خواهش کرد مرا موقتاً به عنوان صندوق دار در داروخانه اش استخدام کند تا من سر فرصت کار خوبی پیدا کنم و از آنجا بیرون بیایم. اما با گذشت دو – سه ماه که در داروخانه دایی زنم مشغول به کار بودم، بر حسب اتفاق به یک گنج برخورد کردم. آری آقای دکتر«غ»  رئیس داروخانه که دایی حمیرا بود، بنا بر قانونی که در داروخانه ها – یا حتی شاید در داروخانه ایشان بود – هر چند وقت یک بار قرص ها ، آمپول ها و شربت هایی را که تاریخ مصرفشان تمام شده بود جمع می کرد و توسط یکی از معتمدینش، آنها را به مراکز مربوطه می رساند تا معدوم شوند. من خیلی خوش شانس بودم که مورد اعتماد دکتر قرار گرفتم و و مسئول این کار شدم و این همان گنج پنهان بود که من بتوانم در هر نوبت، مقدار زیادی از داروهای تاریخ مصرف گذشته را دور از چشم دیگران پنهان کنم و سپس داخل قوطی هایی با تاریخ جدید بریزم و آنها را در بازار سیاه با قیمتی عالی بفروشم. این طوری بود که ده سال بعد ثروتمند شدم و خانه ای خریدم و ... اما من به فکر انتقام روزگار نبودم.

پسر هشت ساله ام به خاطر تزریق یک آمپول تقلبی، فلج شده است، همه می پرسند وقتی پدرش در داروخانه کار می کند، چرا چنین فاجعه ای برایش رخ داده؟ و فقط من می دانم که این تاوان گناهان خودم است.

منبع: مجله روزهای زندگی




:: برچسب‌ها: تاوان, داستان, دارو, انتقام
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢
زمان : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ