خدای من! گلهای آفتابگردان در روزهای ابری بلاتکلیفند مثل من و روزهای بی تو بودن...

موتورسوار
نظرات ()

پاییز فرا رسیده بود . به خاطر زود تاریک شدن هوا، من هم مانند بقیه دوستان موتورسوارم ساعت شش عصر از پیست موتورسواری خارج شدم. به همین دلیل و مثل همیشه که در تاریکی شب در آن جاده های خلوت به نصیحت موتورسواران کهنه کار با سرعتی معادل بیست کیلومتر می راندم، به طرف خانه در حرکت بودم. تقریبا وارد شهر شده بودم، یعنی جاده کمربندی غرب تهران را رد کرده و داخل اتوبان شده بودم و آرام آرام حرکت می کردم که ناگهان در پیش چشمم در فاصله هفتاد، هشتاد متری یک تصادف عجیب رخ داد، عجیب از این نظر که طرفین تصادف دو موتورسوار بودند. اولی که جلوتر از من بود با سرعتی تقریبا متعادل –حدود30 کیلومتر- در حال رانندگی بود که ناگهان یک موتورسوار دیوانه (من برای او فقط لقب دیوانه را مناسب می دانم) با سرعتی سرسام آور از مسیر دوربرگردان اما در جهت مخالف و با یک تخلف وحشتناک، وارد اتوبان شد و سرعتش آنقدر زیاد بود که که به شدت با موتورسوار اولی تصادف کرد. موتورسوار دیوانه به هر سختی بود موتورش را کنترل کرد، اما موتورسوار اولی بر اثر شدت ضربه کنترل فرمان از دستش خارج شد و موتور به یک طرف و راننده اش به که جوانی حدودا سی ساله بود پس از اینکه چند متر روی هوا پرواز کرد، با سر به جدول کنار اتوبان خوردو داخل جوی آب پهن و پر آی سقوط کرد. موتورسوار دیوانه که کاملا می دانست مقصر است، لحظه ای ترمز کرد و موقعی که وضعیت موتورسوار مجروح را دید، پا گذاشت روی گاز و قبل از اینکه من بتوانم پلاکش را ببینم، دور شد و گریخت. من اما چند ثانیه گیج بودم، سپس موتورم را متوقف کردم و به طرف مرد مجروح رفتم. سرش بر اثر برخورد با جدول – آن هم بدون کلاه کاسکت- به طور وحشتناکی شکسته بود و خون فواره می زد پیدا بود که چند دقیقه بیشتر زنده نمی ماند ... ناگهان به خود آمدم و فکر کردم اگر کسی در آن لحظه به آنجا برسد، یقینا مرا مقصر می داند و در صورتی که پلاک موتورم را بردارد، با توجه به مرگ احتمالی موتورسوار مجروح، زندگی ام تباه می شود، پس بی معطلی به طرف موتورم دویدم که ناگهان صدای ناله مرد در آن غروب خلوت به گوشم رسید:« نرو جان اما حسین(ع) نرو....»


من که از کودکی جزو سینه زنان و نوکران سیدالشدا(ع) در هیات محلمان بودم، با شنیدن نام اباعبدا...(ع) زانوانم لرزید و مکث کردم و مرد – که آخرین توانش را خرج می کرد – گفت :«کمکم کن رفیق نزدیکترین بیمارستانتا اینجا دو دقیقه بیشتر راه نیست، منو نجات بده داداش....» تردید آزاردهنده ای به جانم افتاده بود و همان را به مرد گفتم:« از من نخواه این کار را بکنم رفیق، وضع تو خیلی خرابه، رو راست بهت بگم بعید می دونم حتی به بیمارستان برسی! اون وقت می دونی در صورتی که بمیری چه بلایی سر من میاد؟ کی می تونه بگه من بی گناهم؟ اصلا کی این صحنه را دیده؟ منو ببخش داداش....» این را گفتم و همین که هندل زدم و موتور را روشن کردم، موتورسوار مجروح دوباره گفت: «نرو برادر ... اگه بری حتما می میرم، تو راست می گی، کسی نیست اگه من بمیرم شهادت بده که تو بی گناهی اما خدا که داره می بینه! منو تنها نذلر رفیق... تو خودت موتورسواری هر لحظه امکان داره پنین اتفاقی برات بیفته ... جان امام حسین(ع) کمکم کن...» مرد جوان دیگر نتوانست حرف بزند و بیهوش شد، اما جملاتش مدام در گوشم زنگ می زد:« امام حسین (ع) کمکم کن، تو خودت موتورسواری .... خدا که دیده!«

خونریزی مرد شدت پیدا مرده بود و من باید تصمیم را می گرفتم، یا می گریختم یا...

چیزی حدود هفده ساعت در بیمارستان و تحت نظر ماموران نیروی انتظامی بازداشت بودم. البته رفتار آنها خیلی خوب بود، اما مدام از خودم می پرسیدم :« اگر اون مردبه هوش نیاد چی ؟» در آن چند ساعت سوای پدر و مادرم که فقط دعایم می کردند، اکثر رفقا و و حتی فامیل فقط یک جمله می گفتند:«پسر بیکار بودی خودت را انداختی توی هچل؟» اما سرانجام دعاهای پدر و مادر من و نذر و نیازهای آن جوان که اسمش یوسف بود، کارساز شد و پس از نزدیک به یک روز، یوسف که به گفته پزشکان اگر چند دقیقه دیرتر به بیمارستان می رسید مرگش حتمی بود، به هوش آمد و در اولین کلماتی که به زبان آورد، ابتدا بی گناهی مرا به ماموران اعلام کرد و سپس در میان نگاههای مهربان و اعضای خانواده اش، دست مرا گرفت و در گوشم زمزمه کرد:« یادت که نرفته چی بهت گفتم، تو موتورسواری، پس مطمئن باش لطفی را که به من کردی خدا جبران می کنه.» از او تشکر کردم و خداحافظی، البته تا دو هفته ای مه یوسف در بیمارستان بستری بود، چند مرتبه به ملاقاتش رفتم و او نیز پس از ترخیص شدن از بیمارستان – تا همین امروز- مدام به من سر می زند، ولی ماجرا هنوز ادامه داشت.....

تابستان از راه رسیده بود و زندگی ادامه داشت و من همچنان با موتورم زندگی می کردم. اواخر هفته بود که شوهر خواهرم که قرار بود برای ماموریتی چند روزه به خارج از کشور برود، خواهرم و فرزندش را به خانه ما آورد و چون باید ساعت چهار صبح در فرودگاه بین المللی حاضر می شد، به آژلنس زنگ زد که از بد شانسی آنها ماشین نداشتند. محمود که نگران نرسیدن به پروازش بود، پیشنهاد مرا بلافاصله پذیرفت و کیف سامسونتش را برداشت و ترک موتورم نشست و به طرف فرودگاه راه افتادیم، خوشبختانه او را به موقع رساندم. اما یک اشتباه مرتکب شدم، یعنی برای اینکه زودتر به خانه برسم، مسیر میانبر را –در جاده های فرعی اتوبانی که از فرودگاه امام(ره) به طرف اتوبان نواب وجود داشت- انتخاب کردم، در حالیکه در آن جاده پرنده هم پر نمی زد. ناگهان موتورم داخل یک چاله به عمق یک متر سقوط کرد و تا آمدم موتورم را کنترل کنم، خودم به شدت با درختی که کنار جاده قرار داشت، برخورد کردم. موتورم آتش گرفت و هر دو پای خودم هم شکست و از ناحیه شکم و گردن نیز دچار خونریزی شدم. وضعیتم آن قدر ناامید کننده بود که مرگ را پیش چشمم دیدم و با خود زمزمه کردم :« ساعت سه و نیم نصف شب، در یک جاده فرعی وسط بیابان، بدون موتور با پای شکسته و بدنی مجروح و... ظاها به خط آخر رسیدی آقا محسن.» بدنم لحظه به لحظه ضعیف تر و چشمانم از شدت ضعف بسته می شد. دیگر باور کردم که در یک قدمی مرگ هستم؛ اشهد خود را خواندم و بنا بر عادت و اعتقادی که از کودکی در وجودم نهادینه شده بود، آخرین حرفهایم را با سیداشهدا (ع) زدم:« یا امام حسین(ع) فقط به پدر و مادرم صبر بده...» و بعد در حالی که نفس های آخر را می کشیدم، صدای غرش موتور یک تراکتور را که بالای سرم رسیده بود شنیدم و از حال رفتم....

ساعت یازده صبح بود که به هوش آمدم. دو پایم در گچ بود و نصف بدنم را پانسمان کرده بودند. پدر و مادرم از خوشحال اشک می ریختند و سپس پیر مرد روستایی را –که ناجی من بود- به من معرفی کردند، اما همین که خواستم از او تشکر کنم آقای غیاثعلی با لهجه شیرین روستایی اش گفت:« من که کاره ای نبودم پسر جون! عمر تو به دنیا بود، هیچ کس باور نمی کنه اگه بگم هفده ساله که هر شب همان ساعت از خونمون میام بیرون و حدود سه کیلومتر را در بیابان طی می کنم تا به زمین کشاورزی ام برسم، اما دیشب بعد از هفده سال در جاده ای که از کف دستم آنجا را بهتر بلدم گم شدم تا از طرف غرب به طرف شرق بیام و به آن نقطه ای برسم که تو وسط یک جاده فرعی و –دور از جون- در حال مرگ بودی ... آره پسر جون، برو ببین کجا به خاطر خدا قدمی برداشتی که خدا اینجا جوابت را داد ....»

خانواده ام داشتند از غیاثعلی تشکر می کردند ولی من در فکر جمله ای بودم که نه ماه قبل از یوسف شنیده بودم.

منبع: مجله روزهای زندگی




:: برچسب‌ها: موتورسوار, حادثه, استجابت دعا, امام حسین (ع)
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
زمان : ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ