خدای من! گلهای آفتابگردان در روزهای ابری بلاتکلیفند مثل من و روزهای بی تو بودن...

زود قضاوت نکنیم...
نظرات ()

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلودوید و گفت مامان،مامان! وقتی من در حیاط بازی میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت میکرد،تامی باماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید،نقاشی کرد! مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.

تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیکهایش را درسطل آشغال ریخت.تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرائی شد،قلبشگرفت.تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم!

مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.

تابلوی قرمز هنوز هم در اتاق پذیرائی بر دیوار است!

 




:: برچسب‌ها: داستان, قضاوت, قضاوت نادرست, پیش داوری
نویسنده : در جستجوی رهایی
تاریخ : پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
زمان : ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ