خدایا...

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو  خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند
از خدا خواستم و باز خدا گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

/ 7 نظر / 31 بازدید
فرزندان آفتاب

وای خیلی متنت قشنگ بود.حتما به وب ما هم سر بزن.فرزندان آفتاب.بگردی تو لین های وبلاگت هست

لبخند خدا و بندگی من

خدایا! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده، تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده كنم. پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه ‏گرساز، تا فریب زرق و برق عالم خاكی، مرا از یاد تو دور نكند.

حس نو

سلام،شبتون به خیر... زیبا بود.[گل]

شکیبا

سلام.چ زیبا بود این متنت.

شکیبا

عالی بود