موتورسوار

من که از کودکی جزو سینه زنان و نوکران سیدالشدا(ع) در هیات محلمان بودم، با شنیدن نام اباعبدا...(ع) زانوانم لرزید و مکث کردم و مرد – که آخرین توانش را خرج می کرد – گفت :«کمکم کن رفیق نزدیکترین بیمارستانتا اینجا دو دقیقه بیشتر راه نیست، منو نجات بده داداش....» تردید آزاردهنده ای به جانم افتاده بود و همان را به مرد گفتم:« از من نخواه این کار را بکنم رفیق، وضع تو خیلی خرابه، رو راست بهت بگم بعید می دونم حتی به بیمارستان برسی! اون وقت می دونی در صورتی که بمیری چه بلایی سر من میاد؟ کی می تونه بگه من بی گناهم؟ اصلا کی این صحنه را دیده؟ منو ببخش داداش....» این را گفتم و همین که هندل زدم و موتور را روشن کردم، موتورسوار مجروح دوباره گفت: «نرو برادر ... اگه بری حتما می میرم، تو راست می گی، کسی نیست اگه من بمیرم شهادت بده که تو بی گناهی اما خدا که داره می بینه! منو تنها نذلر رفیق... تو خودت موتورسواری هر لحظه امکان داره پنین اتفاقی برات بیفته ... جان امام حسین(ع) کمکم کن...» مرد جوان دیگر نتوانست حرف بزند و بیهوش شد، اما جملاتش مدام در گوشم زنگ می زد:« امام حسین (ع) کمکم کن، تو خودت موتورسواری .... خدا که دیده!«

خونریزی مرد شدت پیدا مرده بود و من باید تصمیم را می گرفتم، یا می گریختم یا...

چیزی حدود هفده ساعت در بیمارستان و تحت نظر ماموران نیروی انتظامی بازداشت بودم. البته رفتار آنها خیلی خوب بود، اما مدام از خودم می پرسیدم :« اگر اون مردبه هوش نیاد چی ؟» در آن چند ساعت سوای پدر و مادرم که فقط دعایم می کردند، اکثر رفقا و و حتی فامیل فقط یک جمله می گفتند:«پسر بیکار بودی خودت را انداختی توی هچل؟» اما سرانجام دعاهای پدر و مادر من و نذر و نیازهای آن جوان که اسمش یوسف بود، کارساز شد و پس از نزدیک به یک روز، یوسف که به گفته پزشکان اگر چند دقیقه دیرتر به بیمارستان می رسید مرگش حتمی بود، به هوش آمد و در اولین کلماتی که به زبان آورد، ابتدا بی گناهی مرا به ماموران اعلام کرد و سپس در میان نگاههای مهربان و اعضای خانواده اش، دست مرا گرفت و در گوشم زمزمه کرد:« یادت که نرفته چی بهت گفتم، تو موتورسواری، پس مطمئن باش لطفی را که به من کردی خدا جبران می کنه.» از او تشکر کردم و خداحافظی، البته تا دو هفته ای مه یوسف در بیمارستان بستری بود، چند مرتبه به ملاقاتش رفتم و او نیز پس از ترخیص شدن از بیمارستان – تا همین امروز- مدام به من سر می زند، ولی ماجرا هنوز ادامه داشت.....

تابستان از راه رسیده بود و زندگی ادامه داشت و من همچنان با موتورم زندگی می کردم. اواخر هفته بود که شوهر خواهرم که قرار بود برای ماموریتی چند روزه به خارج از کشور برود، خواهرم و فرزندش را به خانه ما آورد و چون باید ساعت چهار صبح در فرودگاه بین المللی حاضر می شد، به آژلنس زنگ زد که از بد شانسی آنها ماشین نداشتند. محمود که نگران نرسیدن به پروازش بود، پیشنهاد مرا بلافاصله پذیرفت و کیف سامسونتش را برداشت و ترک موتورم نشست و به طرف فرودگاه راه افتادیم، خوشبختانه او را به موقع رساندم. اما یک اشتباه مرتکب شدم، یعنی برای اینکه زودتر به خانه برسم، مسیر میانبر را –در جاده های فرعی اتوبانی که از فرودگاه امام(ره) به طرف اتوبان نواب وجود داشت- انتخاب کردم، در حالیکه در آن جاده پرنده هم پر نمی زد. ناگهان موتورم داخل یک چاله به عمق یک متر سقوط کرد و تا آمدم موتورم را کنترل کنم، خودم به شدت با درختی که کنار جاده قرار داشت، برخورد کردم. موتورم آتش گرفت و هر دو پای خودم هم شکست و از ناحیه شکم و گردن نیز دچار خونریزی شدم. وضعیتم آن قدر ناامید کننده بود که مرگ را پیش چشمم دیدم و با خود زمزمه کردم :« ساعت سه و نیم نصف شب، در یک جاده فرعی وسط بیابان، بدون موتور با پای شکسته و بدنی مجروح و... ظاها به خط آخر رسیدی آقا محسن.» بدنم لحظه به لحظه ضعیف تر و چشمانم از شدت ضعف بسته می شد. دیگر باور کردم که در یک قدمی مرگ هستم؛ اشهد خود را خواندم و بنا بر عادت و اعتقادی که از کودکی در وجودم نهادینه شده بود، آخرین حرفهایم را با سیداشهدا (ع) زدم:« یا امام حسین(ع) فقط به پدر و مادرم صبر بده...» و بعد در حالی که نفس های آخر را می کشیدم، صدای غرش موتور یک تراکتور را که بالای سرم رسیده بود شنیدم و از حال رفتم....

ساعت یازده صبح بود که به هوش آمدم. دو پایم در گچ بود و نصف بدنم را پانسمان کرده بودند. پدر و مادرم از خوشحال اشک می ریختند و سپس پیر مرد روستایی را –که ناجی من بود- به من معرفی کردند، اما همین که خواستم از او تشکر کنم آقای غیاثعلی با لهجه شیرین روستایی اش گفت:« من که کاره ای نبودم پسر جون! عمر تو به دنیا بود، هیچ کس باور نمی کنه اگه بگم هفده ساله که هر شب همان ساعت از خونمون میام بیرون و حدود سه کیلومتر را در بیابان طی می کنم تا به زمین کشاورزی ام برسم، اما دیشب بعد از هفده سال در جاده ای که از کف دستم آنجا را بهتر بلدم گم شدم تا از طرف غرب به طرف شرق بیام و به آن نقطه ای برسم که تو وسط یک جاده فرعی و –دور از جون- در حال مرگ بودی ... آره پسر جون، برو ببین کجا به خاطر خدا قدمی برداشتی که خدا اینجا جوابت را داد ....»

خانواده ام داشتند از غیاثعلی تشکر می کردند ولی من در فکر جمله ای بودم که نه ماه قبل از یوسف شنیده بودم.

منبع: مجله روزهای زندگی

/ 8 نظر / 14 بازدید
نصف نفر

قشنگ وزیبا بود[گل] من معمولا پستهای بلندو نمیخونم و خوب به خاطر همون چند خط اولش تا اخرش وخوندم[لبخند]

ح.الف

منتظر شرکت شما و بیان عقایدتون هستم درباره نسل امروز و دین این یه تریبون ازاد هست هر عقیده و فکری رو که داری در باره موضوع بگو .حتی میتونی نظرات دوستان دیگه و عقایدشونو به چالش بکشی یا واسه حرفا و عقیده هات دلیل بیاری خلاصه اینجا راحت میتونی حرفتو بزنی نه کسی میخواد کسی رو محکوم کنه نه ترور!!!!! منتظریم

ali

خیلی طولانیبود اما زیبا[گل]

عاشق مهدی(عج)

سلام پیامبر اکرم (ص) خطاب به علی (ع) : از چهار چیز پیش از رسیدن چهار چیز استفاده کن : از جوانی قبل از پیری٬از تندرستی قبل از بیماری، از توانگری قبل از تهی دستی و از زندگی قبل از مرگ

ali

سلام ایام زیبایی براتون آرزومندم[گل][گل][گل]